ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

ماه زندگي مامان و بابا

تولد مامان آرزو

تولد مامان آرزو بود و چون مامان جون اینا آمده بودن روز پنجشنبه  17 مردادماه گرفتیم که من به جای مامانم شمع رو فوت کردم خیلی خوش گذشت بابایی برای مامانم هم یه گوشی موبایل خرید و من کلی باهاش بازی کردم چون میدونستم این جدیده برای همین به هیچکه نمیدادم الهی مامانت قربونت بره عزیزم دوستت دارم بوس اینم عکسام   ...
27 مرداد 1393

پارک ارم و باغ وحش

سلام تاج سرم  جمعه رفتیم خونه بابای بابایی و تو وقتی رفتی اونجا کلی براشون کلاس گذاشتی و تحویلشون نمیگرفتی یعنی من شما رو نمی شناسم اصلان خیلی بامزه بود آرومنشسته بودی بغل مامانی و از جات تکون نمیخوری یعنی آرامش قبل از طوفان ولی بعد از اینکه یخت باز شد شروع کردی به شیطونی و همه چی ریختی بهم الهی فدات بشم بعدازظهرشم رفتیم باغ وحش و پارک ارم خیلی بهت خوش گذشت و ذوق میکردی خیلی از پارک خوشت میاد و دوست داری الهی فدات بشم اگر که خسته نبودم بهت قول میدادم هر روز ببرمت پارک ولی الان باید مامان و بابا رو درک کنی و هر موقع یه کم حالمون بهتره و خسته نیستیم میبریمت پارک چون ما هم از شادی تو شاد میشیم تاج سر مامان و بابا. راستی کلمات جدیدی...
26 مرداد 1393

تعطیلات عید سعید فطر

سلام گل پسر مامانی تعطیلات عید فطر به همراه خانواده بابایی به مسافرت رفتیم به سمت رشت، انزلی، لاهیجان ، آستارا و تو کلی تو دریا آب بازی و شن بازی کردی الهی قربونت برم که کلی بهت خوش گذشته عزیزم عکساتم به زودی میذارم توی وبلاگت
15 مرداد 1393

19 ماهگی

سلام به گل پسر مامانی فردا وارد 19 ماهگی میشی و میخوام از حرف زدن شیرنت بگم وای وای که هرچی دوست نداشته باشی و باب میلت نباشه میگی نننننه نه الهی قربون اون نه گفتنت برم اینقدر ناز و دوست داشتنی بابا و مامان میگی وای که نمیتونم وصفش کنم میخوام اون لحظه بخورمت ننه میگی نعنا جو جو بو الله اکبر 2 و 3 نی نی دایی عمو حاجی وای که هرچی دیگه بهت میگن زودی یاد میگیری و تکرار میکنی وای که پسر گل مامانی دیگه داره بزرگ میشه فدای اون چشمای سیاهت برم امسال سال دوم ماه رمضون هست که تو وارد زندگی مامان و بابایی شدی راستی 18 تیر سالگرد ازدواج مامان و بابا بود ولی وقت نکردیم جشن بگیرم فقط آخر شب سه تایی رفتیم بیرون یه ...
21 تير 1393

آخرین امتحان مامانی و اسباب کشی به خانه جدید

سلام گل پسر مامانی بالاخره امتحانم پنج شنبه 12/4/93 تموم شد و وقتی از امتحان برگشتم شروع کردم به جمع کردن وسایل خونه و همه رو تا شب جمع کردیم و بابا زنگ زد به باربری و فردا یعنی جمه رفتیم خونه جدید تو خیلی ذوق میکردی و دوست داری خونه جدیدمون رو چون خیلی بزرگه و تو برای خودت یه اتاق جدا داری الهی مامانی فدات بشه ولییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییی اذیت میکنی کار خونه از یه طرفه که هرچی کار میکردی تمومی نداشت و از یه طرفم اذیتهای تو و نق زدنات بالاخره بعد از 4 روز کار مداوم روی خونه میشه گفت تقریباً تموم شد خدا رو شکر ولی مامانی امروز بعد از سه روز مرخصی اومدم سرکار ولییییییییییییییی خیلی خیلی خسته ام و نیاز به یه استراحت خیلی خوب...
17 تير 1393